تبليغاتX
آخرین همسفرم خاک


آخرین همسفرم خاک

عمومی

هر چی داد میزدم و کمک میخواستم...

فقط به من نگاه میکرد و میخندید...

بازم میخواستم از خودم دورش کنم...

تا که شاید از این وضعیت نجات پیدا کنم..

ولی این بار سنگی او را کاملا احساس میکردم..

تازه فهمیدم که من و او از یک جنسیم....

ولی من خودم را جدای از او میدونستم..

وای بر من ...وای بر من...

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388| ساعت 0:36| توسط حمید رسا| |

به هر بهانه ای هر جا که میرفتم همراهم بود

ولی من او را نمیخواستم ...

پیش نزدیکترین و بهترین دوستانم که میرفتم

اول او را از خودم دور میکردم.....

چون او را نمیخواستم..

او از من دلگیر نمیشد وهر طور که میشد مرا همراهی میکرد

ولی من او را نمیخواستم

من غافل بودم ..من کوته فکر بودم ..

و نمیدانستم که او تنها همسفرم خواهد بود..

موقعی فهمیدم که دیگه.......

نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388| ساعت 11:39| توسط حمید رسا| |


: